نوشته شده در ژانویه 29, 2010 به وسیلهٔ رضا رادمنش
در صبحگاهی عاشقانه که نیاز آغوش مادرانه است طناب دار آخرین آغوش مادرانه تو بود ……………………………………… طناب دار ریسمانی بود برای رفتن به بالا بالا بالاتر تا ستاره ها ………………………………… بوسه پرواز کردن است و تو خوب می دانستی که بوسه زدی بر طناب اعدامت راه رستگاریست بوسه هایت …………………………… هر سه شعر از سينا [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | 3 دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 17, 2010 به وسیلهٔ رضا رادمنش
قرار است شما شاهد فيلم بنجامین باتن باشید نه یک فیلم عادی. پس باید بگویم فیلم با دو گروه تکلیف خود را مشخص می کند اول گروه تک نفره! کارولین،دختری که قرار است برای آخرین لحظات رازهای مادر را شنونده باشد و گروه دوم تماشاگر.بنجامین از آن داستان هاییست که شما به اندازه کسیکه رازهای [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | 2 دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 17, 2010 به وسیلهٔ رضا رادمنش
آدما با گذشته هاشون زندن با تمام چیزایی که الانه اونا روساخته.باورت میشه حتی خواب هاشون هم تیکه ای از شخصیتشون شده باشه؟آره چه بخوای چه نخوای هر چیزی از گذشته تیکه ای از امروزت رو شکل داده. مهم نیست این آدم چه گذشته ای داره مهم اینه که یه چیزی تو حافظش داره به [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | 8 دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 11, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
در گذر از تاریخ این برگ های زرین باستان است که ارزش خواندن و ستایش دارد.همان روزهایی که مهاجرین آریایی در یک هجرت پر خطر به ایران آنروز کوچ نمودند دل به مناظر دلنشین و شکوه این سرزمین دادند تا چند نسل بعد کورش پسر جوانی باشد که برای اولین بار به سرزمین پارس شکوهی [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | 8 دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 7, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
اگر مستانه می دانست قرار براینست منصور ادیبان روزی کیف انگلیسی را دریافت نماید هیچگاه آن اخبار را برای منصور سیاست پیشه فاش نمی کرد اما عشق مستانه کار دستش داد و او را به زندانبان سپرد زندانبان اگرچه رحم ندارد اما مستانه هم دختر پیرایش بزرگ بود مگر می شد با او مانند دیگری [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: کیف انگلیسی | 8 دیدگاه »
نوشته شده در اوت 26, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
یک روز صبح که از خواب دیر بیدار می شوی می بینی وای خورشید وسط آسمان است و تو خواب مانده ای…. یک روز که از خواب دیر بیدار می شوی باورت نمی شود همه رفته باشند جز تو…….یک روز که از خواب دیر بیدار می شوی من هم رفته ام می دانی تنها شده [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: دوراس | 13 دیدگاه »
نوشته شده در اوت 16, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
سید و شیخ از آن داستان هایست که تاریخ در آینده ای نزدیک به کرات از جان شیفتگی هایشان خواهد گفت داستان دو رقیبی که چنان یار یکدگر شدند که نمی شود تمییزشان داد و اطرافیان با این سوال مواجه می شوند «سید، شیخ است یا شیخ، سید؟» آری این سرنوشت مردانیست که اهل نبردند [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: نثر آهنگین، شیخ اصلاحات | 6 دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 27, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
دلم نمی آید خداحافظی کنم، چراکه خیلی دوستتان دارم دلم نمی آید از دستتان بدهم، دلم نمی آید نادیده ترکتان کنم.شما از نوشته های من محروم نمی شوید این منم که از نوازش کلماتتان بی نصیب می شوم.بوسیدن رسم جامعه ما نیست اما دست بوسی هم چنان که باید بد نیست .پس ابایی ندارم برای [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: صداقت | 60 دیدگاه »
نوشته شده در ژوئیه 24, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
یکبار دیگر خواندن «گزارش به خاک یونان» آنهم فصلی که کازانتزاکیس در حضور مسیح دست به معاشقه می زند می تواند مرا یاد ترک نوشتن اندازد.به هر حال اگر چه می دانم که چرا قصد نوشتن ندارم اما……… من می دانم که اهل روزمرگی نیستم و هنوز آنقدر جوان هستم که دست به تکرار خود [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: فسلفه وبلاگ نوشتن | 35 دیدگاه »
نوشته شده در ژوئن 30, 2009 به وسیلهٔ رضا رادمنش
این روزها هیچکس حال خوشی ندارد چه عده ای داغدارند و عده ای جاریست اشکی ز چشمشان.این روزها هیچکس حال خوشی ندارد وقتی در شهر مردانی را می بینی که سیاه پوشند چه حال خوشی برای تو می ماند؟وقتی مادرانی را می بینی که به دنبال دختران گمشده خود هستند آنهم با حالی حیران، آخر چه [...]
دستهبندیشده در: روزنگار | برچسبها: هق هق، هزاران شهید، یاران دبستان، غم ندا | 12 دیدگاه »