خداحافظ سردار

 وقتی به مردانی که میانسالی را پشت سر نهاده اند و اینک محاسن را سپید نموده اند بر می خورم در زمان اندکی قلب هایشان را فتح می نمایم مهم نیست آن شخص چه جایگاه و مقامی داشته باشد مهم اینست که بدانید تمام موجودات دنیا به مهر و علاقه شما نه نمی گویند.از اینرو بود که وقتی با معاونین سردار رجب زاده برای مدتی ارتباط برقرار کردم چنان دل به دلم دادند که همیشه فکر میکردم پسر این مردان هستم مردانی که سایرین از آنها دوری می گزیدند مرا در آغوش می گرفتند و کلامی بر من روا می داشتند که حتی در نزد پسران نیز بازگو نمی کنند.با تمام معاونین و نزدیکان سردار رجب زاده نزدیک پنج سال پیش ارتباط نزدیک داشتم و یکبار هم با سردار در اتاقی تنها شده بودم رنگ رخساره گواه می داد از احوالم ….

می گویند اگر می خواهید شخصی را خوب بشناسید به حرف ها و سخنانش زیاد توجه نکنید حتی گاهی بر آنچه می کند نیز.این شامل سردار رجب زاده هم می شود.اما برای شناخت به چه معلوماتی نیاز داریم؟معاونین رجب زاده بازگو کننده احوال سردار بودند چه آنها که کارهای حفاظتی می نمودند و چه آنها که مدیران عمل بودند.کافی بود برای ساعاتی با آنها باشید تا بدانید چقدر از شرایط موجود ناراضی و گله مند می باشند و با چه انسان های شریفی در حال گفتگو هستید همان انسان هایی که زیر ستاره هایی که بر شانه شان نشسته است طور دیگری نمود پیدا می کنند.معاونین سردار اگر نگویم از مخالفین بودند اما از موافقین هم نبودند.باورش سخت است که عالی ترین رده مدیریتی جمهوری اسلامی چنین دچار سرخوردگی شده باشد مردانی که در آستانه بازنشستگی بودند و از آن گذشته هم اوضاع مالی مناسبی داشتند هم منزلتی بالا،اما هیچگاه احساس رضایت از وضع موجود در ذهنشان نبود.با امنیتی ترین معاونین سردار توانستم ارتباط برقرار کنم باورش برایم سخت بود که این مردان نظامی تا این اندازه رئوف و مهربان باشند و اینگونه مرا در قلبشان جای دهند و از آنسو در قلبم جایی برای خویش دست و پا نمایند. 

طبق اطلاعات کاملا موثقی که دارم رجب زاده بعد از اتمام خدمتش در پلیس پیشگیری خود را آماده بازنشسته شدن نموده بود و تمایلی برای ادامه دادن نداشت البته خدمتش از سی سال گذشته بود و پیشتر باید کنار می رفت اما علاقه شدید به قدرت او را بر آن داشت که پیشنهاد ریاست بر پلیس تهران را بپذیرد عده ای می گویند سال های حضور او در پلیس پیشگیری تبعیدگاه سردار بوده است.اما دلیل کنار گذاشتن رجب زاده به بهانه بازنشستگی یک دروغ بزرگ است او اهل کنار رفتن نیست.رجب زاده نشان داد اگر چه یک مرد عملگراست اما اهل خشونت نیست اهل این نیست که رو در روی مردم ایستد و بر فرزندان خود شلیک نماید کمتر کسی وجود دارد که نرمش نیروی انتظامی را در حوادث تهران فراموش کند.البته که بافت نیروی انتظامی خشونت بر مردم را بر نمی تابد اما رجب زاده در عاشورا ثابت کرد که پدر بزرگ هیچگاه بر پسر زاده و دختر زاده شلیک نمی کند.دستور شلیک را پدرخوانده صادر نموده بود ای دریغ که از دستان پدر بزرگ کاری بر نیامد.چه خوب است که تمام رویدادها را از چند دریچه بینیم نه فقط دریچه تنفر بل دریچه ای که به ما می گوید گاهي در دل نظام جمهوری اسلامی صادق ترین و شریف ترین انسان ها یافت می شوند مردانی که پسران و دخترانشان در صف سبزها بودند و هیچگاه بر شما شلیک نکردند.پس خسته نباشی سردار رجب زاده.

مطلب ديگرم در مورد رجب زاده

پي نوشت مهم:بعد از ديدن فيلم حمله به کوي يک نفر اشاره مي کند که دستور را رجب زاده صادر کرده اولا نيروهاي حمله کنند به کوي نيروهاي يگان ويژه اند که تحت امر سيد مجتبي مي باشند دوما دستور فرمان را هيچيک از اينان صادر نکرده انداين دستور مربوط به بالاهاست چند رده بالاتر از رجب زاده  سوما بعد از انتقال رجب زاده به رييس پليس تهران اجازه ندادند معاونينش را به رياست پليس تهران انتقال دهد تا استقلال را از او سلب کنند چهارما رييس دفتر رجب زاده (س.ا) که خيلي بانفوذ  است از مخالفان سرسخت …..است.پنجما خود رجب زاده بر اين مدعي بود که نيروهاي تحت فرمانش کاملا در اختيار ثارالله بوده اند.مطمين هستم سرنوشت سران حکومت همينگونه خواهد شد.

هنر مي خواهد نه اخلاق

اول-این روزها به هر مکاني سرک مي کشيد دو اتفاق نادر می بینید عده ای بر این داستانند که وقتش رسیده نقد جای تمجید را گیرد و عده ای دیگر نیز چنان دست به بزرگنمایی بیست و دو بهمن زده بودند که در سوگ فتح خیابان ها عزای سکوت گرفته اند.اما هر دو گروه به خطا رفته اند گر پیش از نقد جنبش از نقد نوشته های خویش خودداری کنند.آنکه نتواند نوشته های پيشین خویشتن را نقد کند چگونه می تواند رویدادی چنين سترگ را از نگاه تیزبین آقای نقاد گذر دهد؟ اما کنون عده ای قصد دارند قلم انتقاد بدست گیرند باید مراقب باشند زانسوي بام سقوط آزاد ننمایند…… 

دوم-افراط توام با سرخوردگیست و رفتارهای رادیکال دامن زدن به انشعاب و شکاف است اما این رفتارهای معقولانه است که موجب همنوا شدن دیگران خواهد شد پس بایسته نیست تندی به خرج داد و تن نحیف جنبش را خراش.کوته فکریست دستاوردی که می تواند عظیم تر باشد به گروهی خاص محدودش کرد.در افتادن با ولایت استفاده از جمهوری ایرانی و هر نوع شعار تند دیگری تکثر جنبش را به نیستی خواهد برد و جز اقلیت دموکراسی خواه چیزی از پیکره جنبش باقی نخواهد گذاشت.هدف نشر جنبش بود به فراتر از بدنه کنونی نه رنجاندن گروهای محافظه کار جنبش.به اولی که نرسیدیم به دومی نیز دامن زدیم! 

سرانجام-نه تاکنون دولتی چون دولت بازرگان فرهیخته بوده و نه مردانی چون وزرایش خوش مشرب. کاستی نداشتند وزرای بازرگان چه از دانش و علم روز چه از معرفت و انسانیت.اما سیاست در جهان سوم به رفتارهای اخلاقی خلاصه نمی شود و اینگونه بود که از دولت فرهیخته بازرگان نه اثری ماند نه بازماندگانش جایگاهی رفیع.سیاست ماجرای سختیست که دخلی به مردان فرهیخته و ظریف ندارد اما آخرین شماره مجله آیین که به صاحب امتیازی جبهه مشارکت می باشد یکجا به رابطه سیاست و حقوق با اخلاق پرداخته است.سیاستمداران اصلاحات هنوز درگیر پایه ای ترین بحث های عالم سیاست هستند چه بهتر در ساحلی دلنشین باقی عمر گذرانند و اجازه دهند محمود احمدی نژاد و اسفندیار رحیم مشایی به کار خود بپردازند که دستاورد دولت احمدی بیش از کرشمه های دولت خاتمی بوده.هنر می خواهد که از این اختلاف بهترین استفاده را نمود،پس اجازه بدهید اختلاف خانوادگی منجر به اضمحلال آخرین حکومت آسمانی شود…. (در اين مورد بسيار حرف و ايده دارم)

جاي خالي آقاي سياستمدار

روزی که محمد خاتمی با عشوه هایی بی نظیر ردای ریاست بر تن می نمود تا پله های کاخ موفقیت را درنوردد نه محمودی متولد شده بود، نه اسفندیاری تابو شکسته بود و نه صادقی رای ها را جابه جا می نمود.آنروز خاتمی یک رقیب داشت:اصولگرایان بالفطره.همان ها که اینک لرزه بر اندامشان افتاده است البته نه از جانب اصلاح طلبان و حامیانشان بل از جانب دولت دهم.اما آنروز ها بنیادگرایان،یاران خاتمی را تازیانه می زدند و سید چون اهل جار و جدل نبود تنها میگذشت و عفو می نمود. سنگی نبود که نیندازند و چاله ای نبود که پیش پای سید گود ننمایند که مبادا سید مقبول باقی ماند.اینگونه هم شد و بر خواسته خود دست یازیدند چرا که محمد معین جانشین ناکامی شد برای محمد خاتمی.

اما چندی بعد شهردار جوان تهران که هیچ نقشی در سنگ اندازی ها نداشت چون منجی ایرانیان ظهور نمود آنهنگام که محمود رودرروی قدیمیترین پدرخوانده،هاشمی رفسنجانی ایستاد عده ای گفتند:پیمبر عهد خویش است و همان ها که رای خویش بر دامان خاتمی ریخته بودند اینبار با چرخشی ملموس رای در دامان دیگری ریختند تا بتواند از هاشمی کهنسال که نه،از فساد حکومتی انتقام گیرند اگر چه احمدی نژاد جز چند شعار چیزی بیشتر نثار هاشمی نکرد اما توانست خواب خوش را بر اصولگرایان حرام نماید همان اصولگرایانی که خواب را بر سید حرام کرده بودند اینک در بدنه خود دچار کابوس شده بودند.صیاد در آب زلال نمی تواند ماهی صید کند،آب گل آلود است که دام باید گستراند.حذف احمدی نژاد زلال کردن آب است که به انسجام صف اصولگرایی منجر می شود چرا که اصولگرایان به اصلاح طلب میانه رویی چون موسوی بیشتر از رادیکال جوانی چون احمدی نژاد اقبال نشان دادند.تداوم وجود محمود ادامه سیر شکاف در صف اصولگرایان است نه مرگ محمود.اما سوال،تا چه هنگام محمود باید بماند؟! 

خلاء سیاستمدار در شرایط حاضر چنان به چشم می آید که از خود می پرسیم «اگر موسوی رای می آورد چه بر سر اصلاحات می آمد؟»آیا جنبش دموکراسی خواهی سرخورده می شد؟چه کسی قرار بود مطالبات را عهده دار شود؟چه کسی قرار بود پنجه در پنجه اصولگرایان نهد؟همان اندازه که محمود در ناکام کردن اصولگرايان موفق بود محافظه کاران در ناکام کردن اصلاح طلبان.پس ای کاش آقای سیاستمدار متوجه می شد شاید تا سال ها آب چنین گل آلود نشود که از یک اختلاف درون حاکمیتی بتوان بهترین ماهی را صید نمود و چنان یک خانواده را به اضمحلال برد که سال ها در ورطه سقوط قرار گیرند.اما اصلاح طلبان چنین نکردند.اگر دشمن دشمن من دوست من باشد با حمایت پنهان و رفتارهای زیرکانه نسبت به احمدی نژاد می شد این خانواده را به قهقرا فرستاد نه اینکه دوباره با دشمن قدیمی بیعت نمود.هرگاه اصلاح طلبان به این نتیجه رسیدند که وجود احمدی نژاد موجب شکاف در صف رقیب شده و می تواند بنیان های دست و پا گیر را برکند روزیست که باید اصلاح طلب شویم اما چه کسی باور می کند فیلسوف،آقاي سياست شود؟

نقد عقلاني ارزش ندارد.لطفا نخوانيد!

عبدی یک مصاحبه با دویچه وله انجام داده و به مواردی اشاره می کند که تاکنون از بیان آنها خود داری کرده بود.مصاحبه عبدی بعد از بیست و دوم بهمن است و من تکه های مهم را به دید خود گرد آورده ام  و کنار نوشته هاي پيشين خود قرار داده ام که خیلی پیش تر از عبدی نوشته ام.اما مطمین هستم در جو احساسی نه نقد ارزشی دارد نه نوشته عقلانی.با اين حال من و عبدي در يک نکته مشترکيم «رهبري جنبش خيلي ضعيف است و اينکه به رهبر نياز نيست به شعار مي ماند تا واقعيت»

اصرار بر یک خواسته مشخص و تاکید بر پرهیز از مطالبات گروهی وشخصی:
عبدی:در تمام دنیا وقتی این اتفاقات رخ می‏دهد، از ابتدا یک نوع مطالبه‏ی مشخص دارند و به دنبال آن نوع مطالبه می‏روند. اگر نرسند، تاکتیک‏های جدیدی را برای رسیدن به آن مطالبه و آن خواست امتحان می‏کنند. ممکن است تاکتیک‏هایشان را رادیکال‏تر کنند. اما در ایران اصلا قضیه معکوس است؛ یک مطالبه را اعلام می‏کنند و وقتی به آن نمی‏رسند، سطح مطالبه‏شان را بالا می‏برند. شعارهای ابتدای این حرکت را با شعارهای انتهای آن مقایسه کنید. اصلا هیچ تناسبی با هم ندارند. چگونه ممکن است طی چند ماه، چنین پروسه‏ای طی شود؟
من:رهبران و حامیان جنبش سبز باید بر مواضع خود مصر باشند اگر رفتارهای سبزپوشان از خطا عاری باشد و رفتارهای رادیکال طرد شود و کلیت جنبش به رفتارهای جزیی ارجحیت یابد آنموقع است که بدنه ای که چند شقه شده است هر آن می توان منتظر شنیدن صدای انفجارش بود(یعنی حاکمیت) اما اگر خواست ها و نیازهای گروهی و فردی بر کلیت جنبش رجحان یابد این جنبش است که بازی را پیش از نشستن بر میزها و مراوده ها خواهد باخت پس خوب است در خاطرمان بماند کلیت و بقا یک جنبش بالاتر از کنش هاییست که می تواند موجب دلسردی و شکاف در صف سبزپوشان شود

  تاکید به حضور پررنگتر رهبر:
عبدی:اولاً در کجای عالم نداشتن رهبر یک نقطه‏ی قوت است؟ این بازی مسخره‏ای بود که عده‏ای شروع کردند برای این که بگویند رهبری نداریم. خواستند دفاع هم بکنند. پس می‏گفتند این نقطه‏ی قوت‏اش است. اما کی گفته رهبری کاریزماتیک باید باشد؟ رهبری کاریزماتیک با رهبری قانونی و عرفی فرق می‏کند. شما می‏توانید یک جنبش داشته باشید که رهبری قدرت‏مندی داشته باشد، کاریزما هم نباشد و مبتنی بر عقلانیت باشد. اما کجای عالم و آدم می‏شود حرکتی را پیدا کرد که رهبری نداشته باشد، بعد بگوییم این نقطه‏ی قوت‏اش است؟
من:1-موسوی آنقدر که باید فعال نیست وگرنه با همین دانشجویان می توانست خواب شبانه رژیم را به کابوس مبدل کند پتانسیل این گروه ها روزی توانست هجده تیر را رقم زند حادثه ای که رهبر نظام را به واکنش واداشت اما با بی خردی خاتمی نابود شد تا ثابت شود چنانچه رهبران از ابزار خود استفاده بایسته ننمایند از کف می دهند دار و ندار خویش را.
2- اگر قرار باشد شخصی آرامش را پس از چهار سال ماجراجویی به ایران بیاورد میرحسین است اگر کسی قرار باشد در پناه آرامش، حقوق از دست رفته را اندکی جابه جا نماید میرحسین است اما اگر قرار باشد کسی این عرصه را مانند نوشیدن یک آب گوارا ترک نماید باز هم میر حسین است!(عصبانی نشوید پیش از انتخابات بوده این قسمت که من معتقد بودم موسوي چنان که بايد نيست)

 تاکید بر عدم تاثیر بیست و دو بهمن در آینده جنبش:
عبدی:جمع کردن یک مساله با حل کردن آن خیلی خیلی فرق می‏کند. قبلا هم که از من پرسیده بودند ۲۲ بهمن چه می‏شود، گفتم اتفاقی نمی‏افتد و این‏ها مساله را جمع می‏کنند. هیچ نکته‏ی خاصی رخ نمی‏دهد. دلایل خاص خودم را هم داشتم. اما همان‏جا به کسانی که این سؤال را می‏کردند، متذکر شدم که این خطری است که حکومت را تهدید می‏کند که فکر کند این مساله حل شده است. ماهیت این مساله نرم‏افزاری است و به هیچ وجه نمی‏توان آن را با ابزارهای سخت‏افزاری حل کرد.
من:کلام رقیب کلام افراطست چرا که تولد جنبش در خیابان ها نبوده که کنون مرگش را مصادف با نبودش در خیابان ها بدانیم.پس یادمان باشد چه خیابان ها توسط سبزپوشان فتح شود و چه در دست رقیب باقی ماند اتفاقی نبوده که برایش سور راه بیندازیم یا عزادارش شویم

 عدم مقابله به مثل و پرهیز از تحریک شدن و تغییر خواسته:
عبدی:اما این که طرف خشونت بورزد و این طرف مطالبه‏اش را بالا ببرد، خود این نشان می‏دهد جنبشی وجود ندارد. یعنی شعارها بازیچه‏ی دست سیاست‏های طرف مقابل می‏شوند.
من: 1-تندروی های حکومت نباید مقابله به مثل شود و کلام تند رقیب نباید منجر به این شود که جنبش صبر ز کف دهد
2-گاهی در بازی ماندن و اشتباه نکردن هزار بار از افکار تیزهوشانه و راه های بکر موثرتر است 

جنبشي رو در روي يک انقلاب

بیست و دوم بهمن یک جشن است یک جشن باشکوه برای یک حکومت تازه تاسیس.گذشته از آن عدد بیست و دو انگار آبستن حوادث بزرگی در تاریخ جمهوری اسلامیست در همین تاریخ است که فرزند ناخواسته متولد شده فرزندی که ایران بانو سال ها آنرا آبستن بوده اما هر بار به دلیلی تولد فرزند به تاخیر افتاده اما سرانجام بیست و دوم خرداد با هزار ان آرزو فرزندی به دنیا آمد،حالا هشت ماهگی این کودک مصادف شده با سی و یک سالگی پدر و پدر قصد دارد فرزند را در جشن خود دعوت ننماید اما کدام فرزند است که حاضرست در میلاد پدر شرکت نکند؟چاره ای نیست فرزند را باید در سور خیابانی راه داد او هم حق دارد که در این جشن پایکوبی کند،هلهله راه اندازد، سرخ شود،سپید شود و سبز پوشد.پدر بر این داستانست که شادی کودک بر هم زننده آداب و سنت است اما مگر نه اینکه تجدد همیشه فرزند سنت بوده؟پس فرزند حق دارد که سنت شکنی کند و رسم و رسوم کهنه را در هم ریزد،تو گویی سی و یکمین میلاد پدر مصادف خواهد بود با اولین سالمرگش! 

اینکه یک تاریخ مشخص را نشان بقا یا مرگ یک جنبش بدانیم بیراه رفته ایم جنبشی که خواستگاه یک دهه ای داشته است چگونه می توان در صورت عدم حضور در خیابان،مرگ او را پیش بینی نمود؟آری فرزند هر روز فربه تر می شود و با فربه شدن خویش نشان می دهد بقا یا فنای او در گرو روزهای خاص نیست بل هر روز، روزیست که باید آموزش بیند و خود را نقد کند،البته بر کسی پوشیده نیست که درس خیابانی هم کتابیست که باید گذرانده شود اما همه چیز را در گرو واحد خیابانی دانستن به خطا رفتن است. 

تندروی های حکومت نباید مقابله به مثل شود و کلام تند رقیب نباید منجر به این شود که جنبش صبر ز کف دهد اینروزها از رسانه های حکومتی خوانده می شود که عدم حضور در خیابان ها پایان عمر جنبش سبز است.اما سوال اینجاست که اگر کودک روزی به جای بازی فقط بازی را تماشا کند مگر عمرش را پایان یافته باید دانست؟ کلام رقیب کلام افراطست چرا که تولد جنبش در خیابان ها نبوده که کنون مرگش را مصادف با نبودش در خیابان ها بدانیم.پس یادمان باشد چه خیابان ها توسط سبزپوشان فتح شود و چه در دست رقیب باقی ماند اتفاقی نبوده که برایش سور راه بیندازیم یا عزادارش شویم.در مسیر حرکاتی قرار گرفتن که پرهیز از خشونت باشد می تواند جان پسران و دختران این مرز و بوم را حفظ نماید.چگونه می شود آزادی را در برگرفت بی همرزم دیروز؟پس بایسته چنین است در فردایی که قرار است آزادی را در آغوش گیریم کسی مابینمان غایب نباشد آنهم با ترویج سرپیچی های مدنی به جای حرکات پرریسک.کلام من ترویج عدم حضور در خیابان ها نیست بل ترویج این ایده است که آینده جنبش به خیابان ها گره نخورده است و چه بهتر که همگان این را بدانند تا اگر روزی جنبش به این نتیجه رسید که حضور خیابانی به پایان خود رسیده است نه یأسی شکل گیرد نه کسی آزرده خاطر شود. اینروزها کلام آرام، مطرود جماعت است وصد البته نوشتار من به ذائقه دوستان خوش نخواهد آمد که پیش از آن طلب عفو می نمایم آنهم از دریچه سیاسی نویسی که کمتر روزی به خیابان ها نرفته است……..

سی و یک سالگی پدر و هشت ماهگی فرزند!

بیست و دوم بهمن یک جشن است یک جشن باشکوه برای یک حکومت تازه تاسیس.اما از آن گذشته عدد بیست و دو انگار آبستن حوادث بزرگی در تاریخ جمهوری اسلامیست چرا که در همین تاریخ است که فرزند ناخواسته متولد شده است فرزندی که ایران بانو سال ها آنرا آبستن بوده اما هر بار به دلیلی تولد فرزند به تاخیر افتاده اما سرانجام بیست و دوم خرداد با هزار اما و اگر فرزند به دنیا آمد.حالا هشت ماهگی این کودک مصادف شده با سی و یک سالگی پدر و پدر قصد دارد فرزند را در جشن خود دعوت ننماید اما کدام فرزند است که حاضرست در میلاد پدر شرکت نکند؟چاره ای نیست فرزند را باید در سور خیابانی راه داد او هم حق دارد که در این جشن پایکوبی کند.البته پدر معتقد است شادی کودک برهم زننده سنت است اما مگر نه اینکه تجدد همیشه فرزند سنت بوده؟پس فرزند حق دارد که سنت شکنی کند و رسم و رسوم کهنه را در هم ریزد تو گویی سی و یکمین میلاد پدر مصادف خواهد بود با اولین سالمرگش! 

اما اینکه یک تاریخ مشخص را نشان بقا یا مرگ یک جنبش بدانیم بیراه رفته ایم جنبشی که یک خواستگاه یک دهه ای داشته است چگونه می شود در صورت عدم حضور در خیابان،مرگ او را پیش بینی نمود؟آری فرزند هر روز فربه تر می شود و با فربه شدن خویش به ما می گوید که بقا یا فنای او در گرو روزهای خاص نیست بل هر روز، روزیست که باید آموزش بیند و خود را نقد کند البته بر کسی پوشیده نیست که درس خیابانی هم کتابیست که باید گذرانده شود اما همه چیز را در گرو واحد خیابانی دانستن به خطا رفتن است. 

تندروی های حکومت نباید مقابله به مثل شود و کلام تند رقیب نباید منجر به این شود که جنبش صبر ز کف دهد اینروزها از رسانه های حکومتی خوانده می شود که عدم حضور در خیابان ها پایان عمر جنبش سبز است.اما سوال اینجاست که اگر کودک روزی به جای بازی فقط بازی را تماشا کند مگر عمرش را پایان یافته باید دانست؟ کلام رقیب کلام افراطست چرا که تولد جنبش در خیابان ها نبوده که کنون مرگش را مصادف با نبودش در خیابان ها بدانیم.پس یادمان باشد چه خیابان ها توسط سبزپوشان فتح شود و چه در دست رقیب باقی ماند اتفاقی نبوده که برایش سور راه بیندازیم یا عزادارش شویم.در مسیر حرکاتی قرار گرفتن که پرهیز از خشونت باشد می تواند جان پسران و دختران این مرز و بوم را حفظ نماید.چگونه می شود آزادی را در برگرفت بی همرزم دیروز؟پس بایسته چنین است در فردایی که قرار است آزادی را در آغوش گیریم کسی مابینمان غایب نباشد آنهم با ترویج سرپیچی های مدنی به جای حرکات پرریسک.کلام من ترویج عدم حضور در خیابان ها نیست بل ترویج این ایده است که آینده جنبش به خیابان ها گره نخورده است و چه بهتر که همگان این را بدانند تا اگر روزی جنبش به این نتیجه رسید که حضور خیابانی به پایان خود رسیده است نه یأسی شکل گیرد نه کسی آزرده خاطر شود. اینروزها کلام آرام مطرود جماعت است وصد البته نوشتار من به ذائقه دوستان خوش نخواهد آمد که پیش از آن طلب عفو می نمایم آنهم از دریچه سیاسی نویسی که کمتر روزی به خیابان ها نرفته است……..

ريسمان پرواز

در صبحگاهی عاشقانه
که نیاز
آغوش مادرانه است
طناب دار
آخرین آغوش مادرانه تو بود

………………………………………

طناب دار ریسمانی بود
برای رفتن به بالا 

بالا 

بالاتر 

تا ستاره ها

…………………………………

بوسه
پرواز کردن است

و تو خوب می دانستی که بوسه زدی بر طناب اعدامت

راه رستگاریست
 بوسه هایت

……………………………

هر سه شعر از سينا رادمنش

حفظ انسجام سبزپوشان،مهمترين راهکار

اول-بازی سخت و پیچیده شده و اخبار،ضد و نقیض.رسانه جنبش محدود شده و شنیده ها حاکی ازآنست که رهبران پای میز مذاکره نشسته اند آنهم در شرایطی که مشاوران میر در حصر می باشند و کروبی مطرود نظام گشته و خاتمی قصد دارد نقش پیوند دهنده را بازی کند. بر میز مذاکره نشستن بدون داشتن اشخاص کار آمد و مشاوران خبره بیشتر به خودکشی سیاسی می ماند تا مذاکره.نثر خاتمی پر عشوه تر از آنست که بخواهد ناجی یک گفتمان شود! 

دوم-روزی تبدیل شدن هر شخص به یک رسانه بیشتر به آمالی می مانست دست نیافتنی اما اکنون دنیای مجازی چنین امکانی را فراهم آورده است اما هدف از رسانه شدن ترویج اخبار بود نه تحلیل و تفسیر شخصی.پس چنین است که گاهی وقتی شیخ سپید پوش در مخمصه ای قرار می گیرد و سخنی بر زبان می آورد هدف نشر است نه تحلیل های کاملا فردی و احساسی.پس چگونه است که کروبی را به انتها رسیده می دانند؟دولت در بیانیه هفدهم به رسمیت شناخته شد و هرکس نداند یا یک متعصب است یا فراموش کار.شیخ هم کاری فراتر از بیانیه انجام نداد.اما برچه کسی پوشیده است نقش انکار ناپذیر کروبی در جنبش سبز؟و چه کسیست که انکار کند کاش میر شیخی دگر بود؟رفتارهای ضد و نقیض است که آقای سیاستمدار می سازد نه بازی های خطی! 

سوم-اما همان اندازه که تفسیرهای شخصی انتقاد برانگیزست توجیه پذیر نیز می باشد و آن انتظاریست که پیروان از رهبران خود دارند اول باید بدانیم در پی هر بیانیه یک واکنش اولیه به وجود می آید که چون تحلیل فردی جداست از تحلیل سیاسی و چون اغلبی که تفسیر می کنند بیشتر اخلاق مآب هستند پس حق با آنانست که خورده گیرند اما چون چندی از ماجرا گذرد و سایر زوایای بیانیه و کلام مذکور آشکار شود مشخص می گردد که کنش اولیه در بین کلیت ماجرا _که بقای جنبش سبز است_ رنگ خواهد باخت.به نظر می آید عواملی که منتقدان را در یک صف قرار داده پررنگتر از عاملیست که در این صف شکاف به وجود آورد. 

چهارم-رهبران و حامیان جنبش سبز باید بر مواضع خود مصر باشند اگر رفتارهای سبزپوشان از خطا عاری باشد و رفتارهای رادیکال طرد شود و کلیت جنبش به رفتارهای جزیی ارجحیت یابد آنموقع است که بدنه ای که چند شقه شده است هر آن می توان منتظر شنیدن صدای انفجارش بود(یعنی حاکمیت).ریزش در صف طرفداران حاکمیت تنها منوط به رفتارهای منسجم و یکپارچه سبزپوشان است.چه بر هیچ فردی پوشیده نیست مشکلات اقتصادی می تواند موجب زمین گیری هر حاکمیتی شود.اما اگر خواست ها و نیازهای گروهی و فردی بر کلیت جنبش رجحان یابد این جنبش است که بازی را پیش از نشستن بر میزها و مراوده ها خواهد باخت پس خوب است در خاطرمان بماند کلیت و بقا یک جنبش بالاتر از کنش هاییست که می تواند موجب دلسردی و شکاف در صف سبزپوشان شود……..

رفتارهاي خردمندانه و نتايج پيروزمندانه

نوشتار خود را با این سوال آغاز می کنیم چه عملی میتواند بهترین دستاورد را برای جنبش سبز به ارمغان آورد؟ پاسخ به این سوال همان اندازه مهم است که درک دستاورد های کوتاه مدت. 

اول-ادامه ی رفتارهای نرم و تعدیل یافته از رهبران جنبش برای جلب آرا خواص مستقل می تواند بهترین راهکار رهبران باشد که با بیانیه موسوی آغاز شد و با سخن پیاپی هاشمی و محمد خاتمی در رد رفتارهای رادیکال ادامه پیدا نمود.دعوت به مذاکره و نفوذ در دل راست سنتی مفیدترین حرکت از سوی رهبران در شرایط کنونیست چرا که به راهکاری نیازست که منجر به ریزشی دیگر در صف حاکميت شود تا شاید آنانی که سکوت را به صراحت ترجیح می دهند اندکی در رفتار خود تردید کنند……آنتی تز اول- همان اندازه که رهبران اصلاح طلب و سران اصول گرا نمی توانند عطش خود را برای مذاکره پنهان کنند کسانی نیز وجود دارند که از این گفتمان واهمه دارند بر هم زدن بازی و پرهیز از گفتگو از طرف راست افراطی تنها با این دید می تواند انجام شود که تا سرکوب مانده چرا مذاکره؟و مهمتر اينکه مذاکره چه دستاوردي براي راست افراطي دارد غير از اتحاد همه ي گروه هاي سياسي؟

دوم-شانزده بیانیه ی یکسان و یک بیانیه متفاوت نشان از آماتوریسم در پهن دشت سیاست ایران دارد.اگر قرار به تغییر رفتار است باید بدانیم تغییر باید تدریجی باشد ومهمتر اینکه تغییر زمانی صورت گیرد که حاکمیت بر این باور نباشد که فشارهای وارده موجب تغییر رفتار شده است.پس میر دقیقا دو اشتباه در بیانیه هفدهم داشت یکی اینکه مواضع خود را تدریجی تغییر نداد و دیگری اینکه بعد از راهپیمایی سفارشی نه دی و سرکوب عاشورا بیانیه را نگاشت،که به دید حاکمیت معنای تحت فشار را می دهد…..اما نوشته من در دوماه پیش را بخوانید: «میرحسین بازی را خوب پیش می برد اما بهتر هم می تواند عمل کند مخصوصا اگر حکومت دست به سرکوبی وسیع زند آنموقع است که کار میر کمی سخت می شود {….} بازی میر تا وقتی جواب میدهد که حکومت سرکوب وسیع را شروع نکرده باشد اگر خشونت زیاد شود بازی میر دیگر باید به سمساری ها واگذار گردد شاید میر با خود چنین اندیشیده که خشونت از این بیشتر وسعت نمی گیرد که می تواند درست باشد و توجیه مناسبی برای رفتارهای سیاسی میر.» آیا درست گفته بودم؟ 

سوم-بیست ودوم بهمن،جنبش هشت ماهگی خود را جشن خواهد گرفت اما اینکه تا چه اندازه توانست خود را فراتر از محیط اولیه نشر دهد روی دیگر این ماجراست.آیا این حضور گسترده خیابانی توانست نیروهایی مردمی خارج از بدنه را به صف خود پیوند دهد؟آیا همزمان با حضور خیابانی گروه های چند نفره شکل گرفت؟آیا شاهراه اکثریت جنبش هنوز وابسته به فضای مجازیست؟جنبشی که از نقد خود پرهیز می کند چگونه می تواند بحران ها را پشت سر نهد؟….حضور خیابانی چون یک اهرم در دست جنبش باقی خواهد ماند اما این حضور علاوه بر یک اهرم که می تواند خواب را بر رژیم حرام نماید نباید چون ابزاری در دست صدا و سیما قرار گیرد.سوال اینجاست آیا مقصود این جنبش اینست که با همین طبقه به دستاورد برسد یا هدف اضافه کردن گروه های دیگر نیز می باشد؟پس اگر بر این مدعی باشیم که نیاز به اضافه شدن سایر گروه ها به صف جنبش ملموس می باشد تاکنون چنین اتفاقی روی نداده است و شاید بتوان گفت حتی بازی صدا و سیما در تحریک عوام غیر سیاسی برای توهین به نمادهای مذهبی کارساز بوده است…..آنتی تز سوم-در هنگام بازی باید ظریف بازی کرد در دست داشتن نشان های مذهبی در بیست و دوم بهمن هیچ عمل نابخردانه ای نیست تنها خنثی کردن بازی رقیب است.چه تصویری گویا تر از این خواهد بود که یک نیروی سرکوبگر نماد دینی را زیر پا گذارد؟

مناظره ها در جستجوي چيست؟

اول- داستان اینگونه آغاز شد میر هفدهمین بیانیه را نگاشت بیانیه ای که از سایر خطابه ها راه خود را جدا نموده بود.نوشتار هم قوت داشت هم سستی،هم تندی داشت هم نرمی،چاره ای نبود رهبر سبزها ناگزیر از آن رویداد عاشورایی چنین نگاشته بود.اما چالش کجای معرکه جا خوش نموده بود؟چالش از آنجایی اغاز می شد که کسی می بایست در صحن علنی فغان سر میداد که ای پیر بالا نشین! پاسخی ده نامه ی دوست را.آنکس که بود؟سردار روزهای جنگ،همانی که با حفظ نقش نشان داد سیاست بازی هجمه و فریاد نیست بل بازی نقش های متناقض است که گاهی چنان منافاتی باهم دارند که یک انسان از پس اش بر نمی آید.مگر نه اینکه اقتصاد بازار عرضه و تقاضاست؟پس چنین اقتضا کرد که رضایی اقتصاد خوانده به رهبر نزدیک شود چرا که بازار مکاره ها چنین تقاضا می نمود تا اگر روزی رضایی آشتی کنان راه اندازد کسی بر وی نتازد که دیروز بر ما بودی و امروز با ما!سیاست بازی چیدمان مهره هاست نه در یکسو ایستادن،سیاست بازی رنگهاست نه یکرنگی……..راهبر بالانشین در سخنی نه چنان دوستانه و نه چنان مغرضانه نه از میر سبز پوش دلجویی نمود نه بر بر یاران او تاخت تا نشان دهد حفظ وضع موجود شاید انتها امید او باشد….اما قرار هم نبود آیت الله خامنه ای پاسخ میر را دهد حتی اگر کسی چون سردار سالهای دور از او چنین درخواستی نموده بود.چرا قرار نبود؟پاسخ مستقیم رهبر نشان تنزل نقش او بود که مفهومی ندارد مقام اول کشور پاسخ رهبران معترض را دهد.مگر هاشمی پاسخ این همه کرنش و نکوهش را داد که رهبر پاسخ میر را دهد؟اگرچه روزی آیت الله خامنه ای برای هر حرکت و هر رفتاری پاسخی داشت اما این روزها گویی هاشمی الگویی تمام عیار شده است تا رهبر هم تن به سکوت دهد……. 

دوم-اما سخن روز چنین است بازی صدا و سیما چیست؟عملی که حکومت چندین ماه پیش برای تعدیل رفتارها باید انجام می داد اکنون تن به آن داده است تقویم رسمی ایران می گوید بیست و دوم بهمن آبستن حادثه بزرگیست و پس از آن به بدرقه جشن باستانی رفتن با آتش و زرتشت و کف و سوت حادثه ای عظیم تر.پس صدا و سیما به دنبال راهیست که موجب تعدیل رفتارهای خیابانی شود اگر همسو با مناظره ها خبر بخشش اعدامیون به گوش رسد و اصولگرایان میانه رو دلجویی را ادامه دهند و همچنان بر پرزیدنت ناکام بتازند و زانسو دربندان سیاسی با عفو مواجه شوند می شود گفت شاهد یک بازی نیستیم اما اگر تنها به خطابه و بازی های شفاهی بسنده شود باید گفت این مردم هستند که سیمای ولایی را ناکام خواهند کرد و با بازی ناشیانه، بخردانه به ستیز خواهند رفت.اما عجیب ماجرا آنجاست از یکسودر سیمای ایرانی عده ای به مناظره می نشینند و در سوی دیگر استادی سر به نیست می شود.آفات حکومت متمرکز اینست که نهادهایی خودسر حکم می برند و تازیانه می زنند.باورش سختست که از مرکز نظام فرمان شلیک به خواهزاده میرحسین صادر شده باشد یا استاد دانشگاه به فرمان بالانشینان با زندگی وداع نموده باشد.حکومت آگاه تر از آنست که تن به چنین بی خردی بدهد.مگر نه اینکه قاضی مرتضوی در آستانه قربانی شدن است؟پس بایسته اینست برای نوشتاری غنی تر کمی صبر کنیم…….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.